![]() |
![]() |
|
| حرف های ناگفته |
|
وقتی اسمتو میارم
خسرو نکونام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 0:56 توسط گمنام |
|
|
ماه لیمویی سکوت کرده است
شب نقره ای ![]() و من رنگ چشم های تو حالا خورشید به سطر آخر رسیده دیگر چشم هیچ درختی نمی بیند اگر سبز دروغ بگویی دیگر هیچ بارانی نیمه های شب را تر نمی کند اگر دل تنگ کوچه ها را ورق بزنی کجایی که ببینی این دخترک کوچک ساده می خواست آسمانش را با تو قسمت کند ؟ آه ... چه قدر کسالت آور است سرفه های باد در دهان پنجره نه این که فکر کنی سطر اول این شب بارانی تب پاییز مرا گرفته و هذیان بوی زیتون پرورده می دهد نه ، فقط کسالت باد صدای پنجره ی کوچکم را دورگه کرده یادش به خیر ، آن روز بی همزاد که کبوتری روی آخرین دقیقه ی جمعه من نشست و سراغ مضراب دریا را گرفت یاد دست های تو افتادم که بی مضراب چه زیبا موج می زدی پس از آن روز بی همزاد که تو را اواسط سطر سکوتش جا گذاشتم تمام شنبه های بلوطی رنگ منتظر کسی بودم کسی که تویی ، تویی که هیچ کس نبودی سکوت مرطوبی در گلوی من گیر کرده تو حرف بزن با کلماتی از جنس باورهای من حرف بزن نگذار نهال تنهایی من بزرگ شود آن قدر بزرگ که تمام شاخه هایش را کبوتر و کلمه بگیرد کجا رفت آن میم که به پرنده ی نام من می چسباندی و پرنده ی مال آسمان تو می شد ؟ اگر می توانستم در این دقیقه ی شب گریه کنم سکوت همرنگ چشم هایت را می شکستم و تن سکوت ماندگار سیاه می کردم کاش جای دوستت دارم ها اسیر گورکن ها می شدم ولی نه تو باور نکن ، من و پنجره و شب و سکوت ![]() تب سبزی داریم تو باور نکن
مریم اسدی |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 19:26 توسط گمنام |
|
|
اندکی شبیه دریا شده ام
همین دریایی که در حوض خانه ی همسایه است دهانم طعم آبی گرفته پاهایم جلبک بسته و در دلم هزار ماهی بی نام و نشان آشیانه کرده باز هم نیستی ![]() غروب چهارشنبه و کسی ناشناس واژه های علاقه را سر می برد و کنج آواز مردگان می اندازد نمی دانم شاید آخر دنیاست که عقربه ها به بن بست رسیده اند کاش بیایی سر بر شانه ات بگذارم و عریان ترین حرف هایم را شبیه هق هق پرنده های پر شکسته یادت بیاورم هیچ لازم نیست دلهره ی ایینه از روییدن باد را به رخم بکشی من آن قدر طعم گس ایینه را چشیده ام ![]() که محرم ترین آشنای باران شده ام آه ، عزیزم ، رایحه ات پیچیده بگو کجای سه شنبه ای هنوز اما خیبی صبورم که می نشینم و از ته ایینه برایت انار می چینم تا کی بگویم برگرد و تو بادبادکی را که ته دریا به جلبک ها گیر کرده بهانه بیاوری برای نیامدنت اصلا بگذار طعم خاکستری شب رابچشم بگذار آن قدر شبیه دریا شوم که تو دیگر به چشم نیایی بگذار بمیرم و وقتی که آمدی مرگ مرا به عنکبوتم تسلیت بگو
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 11:35 توسط گمنام |
|
|
گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده ی واژه ای را دیدم
مریم اسدی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:17 توسط گمنام |
|
|
کاش می شد بر بندم کوله بارم را
سحرشاه محمدی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 21:43 توسط گمنام |
|
|
مدتی هست،
،
،
.
،
،
،
سوزان یگانه |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 2:55 توسط گمنام |
|
|
آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِساده می گذاری! ![]() به خودم گفتم این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست! ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من، در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود! هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ! دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم! از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم! باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای! شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند، این تبعید ناتمام را معنا کند! یا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
یغما گلرویی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 2:9 توسط گمنام |
|
|
سلام می کنم به باد،
یغما گلرویی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 1:44 توسط گمنام |
|
|
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید ![]() روز دوم باز میگفتم لیک با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا میکشت باز زندانبان خود بودم آن من دیوانه عاصی در درونم هایهو می کرد مشت بر دیوارها میکوفت ![]() روزنی را جستجو می کرد در درونم راه میپیمود همچو روحی در شبستانی ![]() بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیابانی می شنیدم نیمه شب در خواب هایهای گریه هایش را در صدایم گوش میکردم درد سیال صدایش را شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی ![]() بانگ او آن بانگ لرزان بود کز جهانی دور بر میخاست لیک درمن تا که می پیچید مرده ای از گور بر می خاست
فروغ فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 1:23 توسط گمنام |
|
|
نمی دانم از تو
![]() من اما کلافه از تهی از تنهایی تصمیم های عاقلانه در ایینه سنگ می شوند و من هزار تکه تا بتابانند خورشیدهای علاقه را در زوایای بسته ی شب های بی چراغ در شب های سرگردانی شب های رهگذرانی با پای تاول آگین شان به دنبال کفش هایی کرخت مانده بر دست هاشان نمی دانم از تو من اما کلافه در تهی در تنهایی
رویا زرین |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 21:21 توسط گمنام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 |
| پیوندها |
|
قهوه تلخ waxi taxi sarailoveyou |
|
RSS
|