تبليغاتX
باکره ای با لباس سیاه
حرف های ناگفته

وقتی اسمتو میارم
نفسم پر میشه از یاس
می دونی برات می میرم
میدونی دلم چه تنهاست
خیلی ساله از تو دورم
خیلی ساله که صبورم
امّا جون به لب رسیده
بزار بشکنه غرورم
به خدا گرمی عشقت
هنوزم تو سینه مونده
یاد چشمای قشنگت
بدجوری منو سوزونده
همه چیز برام یه خوابه
عکس تو هنوز تو قابه
شعری که برام نوشتی
هنوزم پشت کتابه
میدونم از ما گذشته
می دونم که خیلی دیره
می دونم قلب قشنگت
یه جای دیگه ا سیره
به خدا دست خودم نیست
دله که هواتو کرده
توی این سکوت مطلق
هوس صدا تو کرده
می دونم اون روزا رفته
دیگه هم بر نمی گرده
ولی می دونی عزیزم
دل عاشق پر درده
می دونم باید بسوزم
می دونم باید بسازم
باید این قلب مریض رو
بکنم صندوق رازم
هنوزم تو خا طرم هست
روز آ شنایی ما
نمی دونم کی قلم زد
قصّه جدا یی ما
تو بری ا ونور دنیا
بشی یار یک غریبه
من بمونم تک و تنها
زندگی کارش عجیبه

 

خسرو نکونام

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 0:56  توسط گمنام | 
ماه لیمویی سکوت کرده است
 شب نقره ای
 و من رنگ چشم های تو
 حالا خورشید به سطر آخر رسیده
 دیگر چشم هیچ درختی نمی بیند اگر سبز دروغ بگویی
 دیگر هیچ بارانی نیمه های شب را تر نمی کند
 اگر دل تنگ کوچه ها را ورق بزنی
کجایی که ببینی این دخترک کوچک ساده
 می خواست آسمانش را با تو قسمت کند ؟
آه ... چه قدر کسالت آور است
 سرفه های باد در دهان پنجره
 نه این که فکر کنی سطر اول این شب بارانی
 تب پاییز مرا گرفته و هذیان بوی زیتون پرورده می دهد نه ، فقط کسالت باد
 صدای پنجره ی کوچکم را دورگه کرده
 یادش به خیر ، آن روز بی همزاد
 که کبوتری روی آخرین دقیقه ی جمعه من نشست
 و سراغ مضراب دریا را گرفت
 یاد دست های تو افتادم که بی مضراب چه زیبا موج می زدی
 پس از آن روز بی همزاد
 که تو را اواسط سطر سکوتش جا گذاشتم
 تمام شنبه های بلوطی رنگ منتظر کسی بودم
 کسی که تویی ، تویی که هیچ کس نبودی
 سکوت مرطوبی در گلوی من گیر کرده
 تو حرف بزن
 با کلماتی از جنس باورهای من
 حرف بزن
 نگذار نهال تنهایی من بزرگ شود
 آن قدر بزرگ که تمام شاخه هایش را کبوتر و کلمه بگیرد
 کجا رفت آن میم که به پرنده ی نام من می چسباندی
 و پرنده ی مال آسمان تو می شد ؟
 اگر می توانستم در این دقیقه ی شب گریه کنم
 سکوت همرنگ چشم هایت را می شکستم
و تن سکوت ماندگار سیاه می کردم
 کاش جای دوستت دارم ها اسیر گورکن ها می شدم
ولی نه
 تو باور نکن ، من و پنجره و شب و سکوت
 تب سبزی داریم
 تو باور نکن

 

مریم اسدی



+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 19:26  توسط گمنام | 
اندکی شبیه دریا شده ام
 همین دریایی که در حوض خانه ی همسایه است
 دهانم طعم آبی گرفته
 پاهایم جلبک بسته
 و در دلم هزار ماهی بی نام و نشان آشیانه کرده
باز هم نیستی
غروب چهارشنبه
 و کسی ناشناس واژه های علاقه را سر می برد
 و کنج آواز مردگان می اندازد
نمی دانم
 شاید آخر دنیاست
 که عقربه ها به بن بست رسیده اند
 کاش بیایی
 سر بر شانه ات بگذارم
 و عریان ترین حرف هایم را
 شبیه هق هق پرنده های پر شکسته
 یادت بیاورم
 هیچ لازم نیست دلهره ی ایینه
از روییدن باد را به رخم بکشی
من آن قدر طعم گس ایینه را چشیده ام
 که محرم ترین آشنای باران شده ام
 آه ، عزیزم ، رایحه ات پیچیده
 بگو کجای سه شنبه ای
هنوز اما خیبی صبورم
که می نشینم و از ته ایینه برایت انار می چینم
تا کی بگویم برگرد
 و تو بادبادکی را که ته دریا به جلبک ها گیر کرده
 بهانه بیاوری برای نیامدنت
اصلا بگذار طعم خاکستری شب رابچشم
بگذار آن قدر شبیه دریا شوم
 که تو دیگر به چشم نیایی
بگذار بمیرم و
وقتی که آمدی
مرگ مرا به عنکبوتم تسلیت بگو
                                                     

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 11:35  توسط گمنام | 

گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده ی واژه ای را دیدم
 یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم
 یا پنج شنبه ای از اضطراب و پروانه
یا زمستانی نوزاد
 حالا لهجه ام سبز شده
 و چشم هایم لای خواب دیشب جا مانده
 هیچ کس نمی پرسد چرا سبز می پوشم
 چرا سبز می نوشم
چرا دست هایم بوی ترانه گرفته
هیچ کس دلش برای پاییز پریروز تنگ نمی شود ؟
 می خواهم بروم برای ایینه گریه کنم
 گاهی که صبح و ستاره به دیدنم می ایند
 و آسمان بنفش می شود
یادم می افتد که چه نسبت محرمانه ای با کلمه دارم و یاد تو می افتم که همیشه حال مرا از ایینه می پرسیدی
 بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند
مثل تمام پنج شنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند
 و من فکر می کنم آخرین بوسه ات
 روی کدام انگشتم بود
 باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود
 باز ایینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند
 حالا تو هی بهانه بیاور
کنار همیشه نیامدنت باران به لکنت می افتد
 و با بونه و بوسه سبز می شود
 چه قدر آواز ، کف گلویم
 چه قدر قمری کف دستم
دیگر نبودنت را بهانه نمی گیرم
 به جان همین چراغ ، مخاطب ، به جان همین شعله
 دیگر نه بی قراری من و کلمه
 و نه بی تفاوتی کسی که تویی
 اهمیت دارد
نه لب بی تبسم دی ماه
 نه سکوت بی روزن این جمعه
 فقط بگذار ببوسمت
 نمی دانی چه قدر آواز ، کف گلویم
 و چه قدر قمری ، کف دستم
 اگر دی ماه سیگار بخواهد تعارفش می کنم
 چون خواب دیده ام زمستان نوزاد آغوش من بزرگ می شود
 صدای ساز می اید
صدای انگشت های تو روی نت های سکوت
 نمی دانی چه قدر اضطراب پشت پلک هایم یخ زده
 اصلا بگذار اعتراف کنم که می ترسم
 هم از مرگ فنجان لب طلایی ام
 هم از مرگ عنکبوت ماده
 و هم از این شب که سرگیجه گرفته و هی می چرخد
 از همان وقتی که سبز می پوشم می ترسم
 از همان وقتی که سبز می نوشم می ترسم
 و ترس پشت پلک این شمع شکل تو می شود
 و باز رؤیای خیس آمدنت و باز باران پشت همیشه ی آسمان
 اصلا چه کسی گفته هفت آسمان بالای سر من باشد ؟
 اگر من آسمان نخواهم باید پیش کدام خدا بروم ؟
 به فرض کنار همین شب دیوانه
 رو به پنجره بمیرم
 کدام آسمان کدام خدا سیاه می پوشد ؟
چه کسی می پرسد چند سال قبل از مرگش مرده بود ؟
 اما دلم می خواهد
تو شب هفت مرا در آسمان هفتم بگیری
 و رنگ چشم هایت لباس بپوشی
و دست هایت بوی ترانه و موسیقی بدهد
ایینه به خواب رفته است مخاطب
دیگر برای که گریه کنم ؟
دوم دی ماه ، پنجم پنجره ، هفتم آسمان ، نهم آبان
 این روزها در تقویم هیچ خدایی ثبت نشده
 فقط تو می دانی و من
 بگذار ببوسمت
لب هایم پر از ستاره و دوستت دارم است
 لب هایم پر از حروف اشاره ، حروف نام تو
 حالا مرا ورق بزن ... دختر صفحه ی بعد سطر اول می نشیند
 آن قدر منتظر تا به سطر دوم بیایی بی بهانه ، بگویی دوستت دارم و نقطه
مرا ورق بزن

 

مریم اسدی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:17  توسط گمنام | 

کاش می شد بر بندم کوله بارم را
بگذ رم از این زمین خاکی
تا ناکجای آسمان ها بروم
نه... چشم بندم
تا انتهای زندگی را بدوم
تلخی این لحظه ها دیدنم را تاب نیست
بزرگ رنجیست زندگی
ماندنم را نای نیست
راه من بیراهه بود
اینک اینجاست
ژرفای تاریک زندگی
که مرگ، شیرین تر از زندگی
زندگی، تلخ تر از مرگ
وفقط تکرر
درد، درد، درد
می خواهند بربایند همه احساسم را
پرده هایم، رنگ هایم را
ودر آن اندیشه
تا ربایند عمق نگاهم را
چه عبث فکر پلیدی...
من جا گذاشتم
روزی در چشمانت
نگاهم را
واز آن پس دیدم
اشکهایت در گریزند همه وقت
نکند اشک
آب کند
بشوید
ببرد
نگاهم را
آه که این بیهوده است
همچو کوه است غرور تو ومن
استوار و در دل بیقرار شکستن
من از آنم ترس است
بعد وصل آن خطوط موازی
بر زبان ها افتد
قصه ی ما عاشقان مغرور
وآن هنگام که شاگردی
دراندیشه ی وصال ماست
معلم فریاد برآرد
عاشقان مغرور
هرگز به هم نمی رسند
این درس امروز ماست...

 

سحرشاه محمدی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 21:43  توسط گمنام | 
مدتی هست،


که هر روز غروب

،
دلم آرام ندارد.


مدتی هست

،
که آواز و ترانه،

 
انگار،


پیش من بی رنگ است

.
مدتی هست،

 
پریشانی من،


رنگ تنها شدن است.

 
رفتن و از همه بگسستن و

 
دلگیر شدن.


من دلگیر،

 
تو را میخواهم

،
که ترانه بشوم.


من دلتنگ،


تو را میخواهم

 
که پر از صحبت عشق


در خانه ام بکوبی تو و مهمان بشوی.


من تنها


امشب


 هراسانم از این بیباکی،


که تو را رنجه کند

،
که تو را دورتر از این بکند،


زدر خانۀ من.


مدتی هست آری،


که تو از من سیری

،
که من از تو دورم.


و چراغ شب من خاموش است.


و چراغ دل من....

 

سوزان یگانه


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 2:55  توسط گمنام | 
آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!

یا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفرین ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریدم!!
وگرنه من که امروز به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی هم شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی!●

 

یغما گلرویی


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 2:9  توسط گمنام | 

سلام می کنم به باد،
به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال                                         
و به گلدانی،
که خواب ِ گل ِ همیشه بهار می بیند!
سلام می کنم به چراغ،
به «چرا» های کودکی،
به چالهای مهربان ِ گونه ی تو!
سلام می کنم به پائیز ِ پسین ِ پروانه،
به مسیر ِ مدرسه،
به بالش ِ نمناک،
به نامه های نرسیده!
سلام می کنم به تصویر ِ زنی نِی زن،
به نِی زنی تنها،
به آفتاب و آرزوی آمدنت!
سلام می کنم به کوچه، به کلمه،
به چلچله های بی چهچه،
به همین سر به هوایی ِ ساده!
سلام می کنم به بی صبری،
به بغض، به باران،
به بیم ِ باز نیامدن ِ نگاه ِ تو...

باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام ِ سر سری راضیم!   
آخر چرا سکوت می کنی؟ ●

 

یغما گلرویی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 1:44  توسط گمنام | 
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید                                     
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت                     
روزنی را جستجو می کرد                    
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
 بر درونم سایه می افکند 
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب                                               
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش                                 
 از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی  
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید

مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
 قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک  ‚ شب میعاد
زان اطاق سکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد                                    
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها          
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیا ها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن مغرور سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او اید                        
عاقبت روزی به دیدارم

 

فروغ فرخزاد

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 1:23  توسط گمنام | 
نمی دانم از تو                                      
من اما
 کلافه از تهی
 از تنهایی
 تصمیم های عاقلانه در ایینه سنگ می شوند           
 و من هزار تکه
تا بتابانند خورشیدهای علاقه را
 در زوایای بسته ی شب های بی چراغ
 در شب های سرگردانی
 شب های رهگذرانی با پای تاول آگین شان
 به دنبال کفش هایی کرخت مانده بر دست هاشان      
نمی دانم از تو
 من اما 
 کلافه در تهی                                                                 
 در تنهایی

 

رویا زرین



+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 21:21  توسط گمنام |